تبليغاتX
نازخاتون و گل پسر

نازخاتون و گل پسر

کاش که تورو سرنوشت ازم نگیره

سلام دوست جونا خوب هستین؟

خیلی وقته حس نوشتنم رفته و هر بارم که دلم میخواد بنویسم یه چیزی پیش میاد و نمیشه .اینروزا اتفاقای زیادی افتاده و هر چی یادم بیاد مینویسم

۱ - اول از همه موهای شوهری داره در میاد و الان یه سانتی شده.گفته بودم موهاشو ماشین کرده شده بود مث سربازا الان یکم موهاش رشد کرده شده مث زندانیایی که تازه ازاد شدن!!!

۲ - عروسیه دوستمون زهره بود که بعد ۳ سال نامزدی بلاخره رفتن سر خونه زندگیشون و عروسی خیلی مختصری بود هوا هم خیلی سرد بود و همه مهمونا داشتن میلرزیدن.روز پاتخت هم کلا ۳۰ تا مهمون داشتن و عروس خانوم لباس روز پاتختشون رو مشکی انتخاب کرده بودن خیلی ساده بود تنگ و کوتاه و دکلته!فقط از وسطش یه تیکه رنگ بنفش رد شده بود .همه داشتن در مورد لباسش حرف میزدن عروس با لباس سیاه.خدا به خیر کنه

۳ - شوهری با همین کله کلش کت شلوار پوشیده بود و اومده بود عروسی.روزای اول خیلی خجالت میکشیدم ولی الان دیگه عادت کردم یکم هم موهاش بلند شده

۴ - دلم یه مسافرت میخواست.قرار شد واسه عید فطر اگه خواهری رفتن تهران منم برم ولی اونا نرفتن و منم موندم . دیشب عروسی پسر عموم بود تو تهران خیلی دوست داشتم اونجا میبودم ولی شرایط جور نبود که منم برم بابام رفت ولی چون تنها بود و خسته میشد با اتوبوس

۵ - زندگی خداروشکر آرومه یه بحثای کوچیکی هر از گاهی پیش میاد ولی زود فراموش میشه.از وقتی جاری جان قهر کرده من شدم عروس خوبه و چشم نخوره یادشون میاد یه عروسی دارن نکه فکر کنین زنگ میزنن خبر میگیرن یا میان نه.همین که میرم خونشون و منو حد اقل میبینن توقع تحویل گرفتن و احترام ندارم همین که ببیننم کافیه که خداروشکر این اتفاق داره میوفته

۶ - مریم دخترخاله شوهری رفته بود چین واسم یه کیف خوشکل اورده و واسه شوهری شلوار خیلی از کیفم خوشم میاد .زنگ زدم ازش تشکر کردم و از این کارم راضیم.کم کم دارم یه جاهایی پیدا میکنم واسه خودم

۷ - هر وقت میام و با خودم فکر میکنم من از زندگی چی میخواستم و حالا چی دارم هر وقت میخوام جدی تر به زندگیم فکر کنم و ببینم چکار کنم وقتایی که تو بودن تو این زندگی دو دل میشم همیشه یه چیزی پیش میاد که این تردید موندن یا رفتن رو بیشتر میکنه یه چیزی که دوباره دلخوشم میکنه به اینکه بمونم و ادامه بدم به این که کم نیارم و تا اخرش برم.نمیدونم چه حکمتی تو کاره نمیخوام بعدا با داشتن بچه پشیمون بشم .حالا که دلخوشم به نظرم دلایلم واسه رفتن احمقانس

۸ - یه ماشین دیگه خریدیم پراید ۱۳۲ خشک.هنوز پی .کی رو هم دارم دلم نمیاد بفروشمش خیلی دوسش دارم اما پرایدمو هم دوست دارم هنوز پلاک و مدارکش نیومده شوهری میگه باید بعد از اب بندی کردنش استفاده کنم دیگه طاقت ندارم

۹ - در راستای عروس خوبه شدن و خریدن ماشین جدید مادرشوهر یه گوسفند خریدن و قربانی کردن و البته مقدار زیادی گوشت هم به من رسید و واسه مامان و خواهرام هم مقداری فرستاده شد.دستش درد نکنه ولی نمیدونم این کارا تا کی میتونه ادامه داشته باشه و منو به این زندگی دلگرم کنه

۱۰ - شوهری سخت مشغوله فوتبال و بلاخره تیمشون به دسته یک راه پیدا کرد خیلی خوشحاله با این که تو بیشتر بازیا رو نیمکته.خوشحالم که لااقل دلش به یه چیزی خوشه و هر چقدر که من دوست ندارم اون دوست و رفیق داره و با هر کدومشون یه دقیقه حرف بزنه و بخنده روزش میگذره

۱۱ - فردا میخوام برم خونه مامان نمیدونم چرا دیگه حوصله هیچکسی رو ندارم باور کنین از سر وظیفست که میرم ۲ هفته ای بود که نه زنگ زده بودم نه رفته بودم اونجا و خیلی به داداش و خواهریام گله کرده بود که حتی عید (عید فطر ) زنگ نزده یه تبریک بگه یا حالمونو بپرسه.به تنهایی خودم عادت کردم دوس ندارم از دستش بدم .خر شدم نمیدونم چکار کنم

۱۲ - الان خیلی خوابم میاد همش دارم خمیازه میکشم ولی میدونم تا برم بخوابم شوهری میا و اونقدر سرصدا میکنه تا بیدار بشم و سر درد میشم ترجیح میدم چرت بزنم تا خوابم بپره

۱۳ -وای چه همه چرت و پرت نوشتم ببخشین طولانی شد و دیر به دیر میام سعی میکنم یکم زودتر بام

مواظب خودتن باشین دوستون دارم هوارتا

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم شهریور 1389ساعت 16:0  توسط ناز خاتون  | 

47 يَا نُورَ النُّورِ يَا مُنَوِّرَ النُّورِ يَا خَالِقَ النُّورِ يَا مُدَبِّرَ النُّورِ يَا مُقَدِّرَ النُّورِ يَا نُورَ كُلِّ نُورٍ يَا نُورا قَبْلَ كُلِّ نُورٍ يَا نُورا بَعْدَ كُلِّ نُورٍ يَا نُورا فَوْقَ كُلِّ نُورٍ يَا نُورا لَيْسَ كَمِثْلِهِ نُورٌ

 اى روشنى نور این روشنى ده نور اى خالق نور و روشنى اى تدبیر کننده نور اى اندازه گیر نور اى روشنى هر نور اى روشنى پیش از هر نور و اى روشنى پس از هر نور اى روشنى بالاى هر نور اى نورى که مانندش نورى نیست

سلام دوست جونا

نماز روزهاتون قبول .امیدوارم تو این روزا و شبای عزیز منو از دعای خیرتون بی نصیب نذاشته باشین

امسال نرفتم مسجد ولی خودم تو خونه از تلویزیون دعای جوشن کبیرو گوش کردم و البته یکمی بلند زمزمه کردم!!!!!جوری که یه لحظه به خودم میومدم میدیدم خونه رو گذاشتم رو سرم و البته همسایه ها هم از این زمزمه های فریاد گونه من و صدای بلند تلویزیون بی نصیب نبودن.خدا کنه فوحشم نداده باشن.خیلی چسبید امسال از ته دلم این دعا رو خوندم و نسبت به سالای قبل خیلی بیشتر بهم چسبید

مخصوصا این بند ۴۷.عاشق این بندم و همش تو دلم زمزمش میکنم حالا هنوز خودمم دلیلشو نمیدونم از چندسال پیش که واسه اولین بار جوشن کبیرو خوندم با این بندش یه حال دیگه ای میشدم....

زندگی خدارو صد هزار مرتبه شکر آرومه هر از گاهی یه طوفانی میشه ولی خوب خیلی زود به ساعت نمیکشه دوباره آروم میشه

نمیدونم چرا حس نوشتن ندارم گاهی وقتا خیلی حرف میاد تو ذهنم و تو دلم سنگینی میکنه که بیام بنویسم.راسش میام یه چند خطی مینویسم و بعدش زودی پشیمون میشم و پاکش میکنم

نمیدونم چم شده ولی قول میدم زودتر بیام

دوستای گلم از همتون التماس دعا دارم.منو فراموش نکنین

میبوسمتون

 

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم شهریور 1389ساعت 23:57  توسط ناز خاتون  | 

2 ساله تمام

همخونه عزیزم وارد سال سوم شدیم .باورت میشه؟

امیدوارم تا وقتی زنده ام همسرت و همخونت باقی بمونم!!!!!!

دوسال پیش تو همچین روزی ما یه مراسم پاتخت که البته شب و بعد شام بود داشتیم و من و شوهری رسما زندگی مشترکمون رو زیر یه سقف شروع کردیم.هرچند واسه بعضیا!!!! خیلی سنگین میومد که منی که به نظرشون یه بچه بودم حالا واسه خودم یه خونه زندگی دارم و با هر بهانه ای سعی داشتن این مراسم رو بهم بزنن و نذارن اونجوری که دوست داشتیم برگزارش کنیم ولی به لطف خدا و سماجت های شوهری همه چی اونجوری که دوست داشتم شد هرچند اعصابم اون شب خیلی داغون بود ولی همه ظاهرو میدیدن و تا اعماق تهشون میسوخت.

میدونم الان همه گیج شدین که ما چند بار عروسی گرفتیم پس بهتره کامل توضیح بدم.

ما ۱۰ فروردین ۸۶عقد کردیم و یه مراسم گرفتیم که عاقد اومد و تو خونه خطبه عقد و خوند و قرار شد همون روزا عروسی بگیریم ولی خونه خودمون نریم ولی برا اینکه وقتی میریم خونه خودمون زیاد فشار ناد و از هزینه هامون کم بشه عروسی رو زودتر بگیریم ولی مادرشوهر و خواهرشوهرم ۱۴ فروردین رفتن مکه و تا اومدن و آماده شدن واسه عروسی نزدیک امتحانای من شد که اون موقع دانشجو بودم و گفتیم بهتره بعد امتحانا عروسی بگیریم و ۱۲ مرداد۸۶ عروسی گرفتیم و باز خونه بابا موندیم و کم کم وسیله هامونو خریدیم و ۲۵ مرداد سال بعدش یعنی سال ۸۷ اومدیم زیر یه سقف.با اینکه خیلی مراسمامون پراکنده بود ولی خیلی سخت نشد واسمون چون خرج همه مراسمات و ... باید شوهری میداد و هیچ کمکی در کار نبود!!!

یه موضوعی تو اون روزای نزدیک همخونه شدن ما پیش اومده که خیلی دوست دارم تعریف کنم یا شایدم قبلا گفتم ولی الان کار دارم ولی قول میدم خیلی زود بیام و بگم تا از دلم بیاد بیرون دقیقا پارسالم همین موقعه یادش افتاده بودم و حالم گرفته بود.

در مورد رفتار مادرشوهر و خواهرشوهر و جاری جانه!!!!

زود میام

همخونه جون اگه بخوای اینقدر کثیف بازی دراری و لباسات رو مبل ولو باشه کم کم کلامون میره تو هم.حواستو جم کن.من تا حالا همخونه نداشتم ولی تو دوران دانشجوییت داشتی پس تجربت از من بیشتره............

راسی دوس جونا سلام نماز روزهاتون قبول موقع دعا منو فراموش نکنین

التماس دعا

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم مرداد 1389ساعت 9:33  توسط ناز خاتون  | 

فقط واسه دل خودم
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم مرداد 1389ساعت 22:31  توسط ناز خاتون  | 

میترسم این احساس تو

حسی که عاشقه هنوز

اخر به دست روزگار

ساده عوض بشه یه روز

باورم نمیشه یعنی 3 سال پیش بود که من یه لباس سفید بلند تنم بود و همه بهم میگفتن عروس

وای چه روزی بود از صبح که بیدار شدم استرس داشتم نمیدونستم تا شب چی میشه اصلا دل تو دلم نبود .نهارمو نمیدونم چطوری خوردم و رفتم آرایشگاه .اینقدر دعا میکردم زشت نشم یه موقع .وقتی شوهر جونم اومد دنبالم به نظرم خیلی خیلی خوشگل شده بود میخواستم بپرم بغلش کنم ولی از فیلمبردار خجالت کشیدم چه حس قشنگی بود وقتی شنل رو انداخت رو سرم و بعد یهو زدش عقب و گفت اینطوری که نمیتونم ببینمت.وقتی رفتیم آتلیه برا هر ژستی یه ساعت عکاسه معطل میشد تا ما نیشمون بسته بشه  وقتی تو شهر با ماشین گل زده دور میزدیم  من با غرور به عابرا نگاه میکردم و به شوهرم افتخار میکردم وقتی دوتایی دستمون رو تو دست هم گرفته بودیم و دنده عوض میکردیم وای یعنی سه سال رد شده از اون روز. وقتی پیچیدیم تو کوچمون و داداشام جلو در منتظرم بودن وقتی شوهری در ماشینو واسم باز کرد و صدای آهنگ مخصوص عروس داماد از خونمون میومد وقتی وارد حیاط پر از مهمون شدم و گلهای سرخ و پولهایی که مث گل تزیین شده بودن از آسمون میبارید و من تنها رقص نورها رو میدیم و همون جا تو گوش شوهری گفتم رقص نوراش خیلی گرونن چرا اینارو گرفتی و اون دستم و فشار داد و و یه پلک طولانی زد.هیچ وقت فکر نمیکردم اینجایی که الان هستم باشم

وقتی از اول مجلس مختلط شد و من و شوهری بی توجه به بقیه واسه خودمون بودیم و میرقصیدیم .وقتی واسه شام موزیک قطع کرد و همه رو دعوت کرد تا آماده بشن و برن رستوران واسه صرف شام همه وسط وایستادن و  گفتن ما سیریم شام نمیخوایم میخوایم برقصیم.دلم میخواست منم نرم و همون جا بازم برقصم .وقتی تو رستوران مث قطی زده ها با شوهری میخوردیم و همه میگفتن شما اولین عروس دامادایی هستین که تو عروسیشون اینقدر راحتن و دارن از همه بیشتر میخورن.وقتی برگشتیم خونه مامان و همه مشغول رقص بودن و یادشون از ما نیومد وقتی آخر شب رفتیم بش قارداش و همه مسافرایی که اونجا خوابیده بودن و بیدار کردیم و اومدن رقص ما رو تما شا کردن وقتی آخرش همه مهمونارو قال گذاشتیم و رفتیم شمال

وای باورم نمیشه این من بودم اون شب.چقدر خوشبخت بودم و خودم خبر نداشتم چقدر مهربون بودی و من ندیده گرفتم واسم بهترین آرایشگاهو گرفتی بهترین آتلیه رفتیم گروه موسیقی بهترین بود شام تو یکی از معروفترین رستورانای شهر بود .من اون شب قشنگ ترین عروس بودم و امشب سه سال از اون شب رویایی میگذره

درسته زندگیم با اونی که تو ذهنم بود خیلی فاصله داره ولی من بازم دوسش دارم

دوست جونیا مامان خدارو شکر حالش خوبه و دیگه کمتر میریم اونجا و خودش کاراشو میکنه.از سه شنبه که نیمه شعبان بود خواهرجونم با شوهر و دختر گلش اومدن اینجا و دیروز صبح برگشتن. همش دور هم بودیم یه یا خونه هم بودیم یا خونه مامانی جمع میشدیم خیلی خوش گذشت با اینکه بچه ها 3 تا شده بودن و فاصله سنی بزرگه تا کوچیکه 11 ماه بود و همش در حال گیس و گیس کشی بودن ولی درکل خوب بود و یه شب هم من شام همه رو دعوت کردم که مامان و بابا عروسی بودن و نیومدن و داداشا و خواهرا و خواهرزاده ها و دامادا اومدن.وای چه زیاد شد یهو 10 نفر بودیم دیگه البته با بچه ها 13 نفر!

خلاصه جاتون خالی خوش گذشت و یه شب هم با خواهرا مجردی رفتیم بیرون و ساعت 1 گذشته بود برگشتیم خیلی حال داد

راسی واسه نیمه شعبان هم مث هر سال شوهری و دوستاش پول گذاشتن و یه مراسم کوچیک جلو مغازه یکی از دوستاش راه انداختیم و من همه میوه ها رو شستم و به شوهری و دوستاش کمک کردم آبمیوه و شیرینی و میوه ها رو تو ظرفهای یبار مصرف گذاشتیم.همه کارا تو خونه ما انجام شد و فقط بسته های آماده رو بردیم اونجا واسه توزیع .با این که خیلی خسته شدم ولی یه حس خوبی داشتم چون میدونستم صاحب این روز بزرگ منو میبینه و حتما دستمو میگیره.

دیگه بگم خدمتتون این چندروزه یه دعوای اساسی هم داشتیم با شوهری و بلاخره من جمعه رفتم خونه مادر شوهر که از مسافرت اومده ببینمش و اون تو این مدت یک بار هم خبرمو نگرفت که حتی یه احوالی ازم بپرسه!!!خدارو شکر الان جو کاملا آرومه البته اگه چشم نزنم چون الان شوهری اونجاست و معلوم نیست دارن....

خیلی طولانی شد و حسابی سر درد گرفتین

دوستون دارم هوارتا

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم مرداد 1389ساعت 17:43  توسط ناز خاتون  | 

غمگینم اما انگار یکی بهم گفته که همین روزا یه اتفاق خوب میوفته

سلام سلام سلام

مامانم واریس پاشو عمل کرده و این چند روزه اونجا درگیر بودم.شنبه ساعت 3 صبح راه افتادیم سمت مشهد و مامان رو بستری کردیم و گفتن عملش میمونه واسه دوشنبه .من و بابا و داداشی با مامان رفته بودیم .مامان که بستری شد ما هم رفتیم دنیال هتل و بلاخره یه جا نزدیک بیمارستان گیر آوردیم.تا قبل عمل که همراه نمیذاشتن پیش مامان بمونه و من شب رو تو هتل بودم و دوشنبه از صبح مامان رو اماده کرده بودن واسه رفتن اتاق عمل و ما تو محوطه بیمارستان منتظر خبر بودیم ولی تا ساعت 2 که وقت ملاقات بود خبری نشد و ما هم رفتیم پیش مامان و یکم روحیه دادیم و ساعت 3 اومدن و بردنش تو اتاق عمل و ما هم پشت در اتاق منتظر نشیتیم بابا خیلی استرس داشت یه لحظه حلقه اشک رو تو چشاش دیدم و به هر بهانه ای میخواست از ما دور باشه و با خودش خلوت کنه و منم بهش پیشنهاد دادم بره تو محوطه تا هوای الوده و بوی بیمارستان اذیتش نکنه که زود قبول کرد و رفت .من موندم و داداش.خواهرم و شوهرش و داداش کوچیکه هم اومدن اما مامان تو اتاق عمل بود و اونا قبل عمل ندیدنش دیگه تا ساعت 7 منتظر بودیم که بیارنش و خبری نشد تا بلاخره اوردنش و خداروشکر حالش خوب بود و البته نیمه هوش ولی درد نداشت و اروم خوابیده بود و خواهر و شوهرش برگشتن و من شب موندم پیش مامان.همه تخت های همراه پر بود و من رو صندلی نشسته خوابیده بودم که یکی از دکترای شیفت اومد و گفت اینطوری فردا تو باید جای مریض رو این تخت بخوابی یه چیزی بنداز رو زمین بخواب!!!! من خیلی تو این موارد حساسم ولی واقعا چاره ای نداشتم پاهام خیلی درد گرفته ببود و زنگ زدم بابا واسم چند تا ملافه و پتو آورد و زیرم انداختم و یکم نشستم و پاهامو دراز کردم.ما به نیت اتاق خصوصی رفته بودیم ولی باید از خیلی وقت پیش رزرو میکردیم و ما نمیدونستیم و واسه همین مجبور شدیم تو اتاق معمولی بستریش کنیم .خلاصه شوهری هم بیخبر شبانه راه افتاده بود و اومد بیمارستان و هر چی گفتم برو هتل پیش بابا بخواب گفت نه اونا خوابن میرم حرم و تا صبح یکم با هم اس ام اس بازی کردیمو صبح که بابا رفته بود حرم زنگیده بود و شوهری اومده بود هتل.همراهارو ساعت 6 از اتاق بیرون میکردن و منم رفتم هتل و با هم صبحانه خوردیم و باز رفتم بیمارستان که نمیذاشتن برم پیش مامان و شوهری الکی چندتا برگه گرفت دستشو به بهانه های مختلف میرفت پیش مامان و دکتر اومده بود و ترخیصش کرده بودتا ظهر دنبال کاراش بودیم و بعد ظهر برگشتیم و تا اخر شب خونه مامان بودیم که خداروشکر حالش خوبه و نباید چند روزی راه بره و باید استراحت کنه.

یه چیز دیگه هم هست که بنویسم طولانی میشه ننویسم دلم میترکه مینویسم اگه خسته شدین بدا بخونینش

مادر شوهر و خواهرشوهر به  اتفاق زندایی و دختر دایی های شوهری با قطار رفته بودن اصفهان وجاری جان خونه مادرشوهر مونده بود.هر بار که زنگ میزدم به مادر شوهر میگفت خبر جاری رو گرفتی تنها نمونه تو خونه برو پیشش بگو بیاد خونتون ببرش بیرون و.... هزار جور از این حرفا.منم یه بار زنگیدم و به جاری گفتم میدونم میخواین راحت باشین دوتایی من مزاحم نمیشم هر وقت کاری داشتی زنگ بزن و باز در طی تماس های تلفنی باز مادرشوهر اصرار که برو اونجا و منم گفتم زنگیدم و گفتم با شوهرت راحت باش من هی مزاحم نمیشم . مادر شوهر بعد از اینکه چندین بار  این حرفو به مدل های مختلف گفتم بلاخره دوزاریشون افتاد و یه خنده مسخره کرد و گفت باشه ولی نذار تنها باشه دلش بگیره

اینقدر حرصم گرفت من ددو ساله تو این خونه از صبح تا شب تنهام یکبارم یادش نیومده خبر منو بگیره و بگه تنهاست حالا واسه جاری همچی از دست و پا در اومده بیشعور همش میخواد منو اذیت کنه ازش بدم میاد.تازه اینقدر من بهشون زنگ زدم و تو سفر خبرشونو گرفتم اونا بلیط قطارشون از مشهد بود و وقتی رسیدن من مشهد بودم و خبر داشتن من مشهدم یکبار زنگ نزدن حالمو بپرسن میدونستن شوهری نیست و من با مامان بابامم ولی ترسیدن مجبور بشن بیان دیدن مامان یا نمیدونم چه فکری کردن که حتی خبر ندادن ما رسیدیم وتازه دوسه روزد هم مونده بودن و بعد برگشتن و سر خر کج کردن اومدن خونه دریغ از یه اس ام اس.حالا من باشم که بعد این خبر اینارو بگیرم هر کاری من بکنم انگار وظیفه است ولی خودشون هیچ کاری واسم نمیکنن شایدم چون من بالا سر مامانم بودم حسودیشون شده که خونمو ول کردم و پیش مامانمم.من تو دنیا یه مامان بابا بیشتر ندارم و حاضرم واسشون جونمو بدم و خواهرم وداداشام و  خواهرزاده هامو و شوهرخواهرم هم از این قاعده مستثنا نیستند من واسه خونوادم هر کاری میکنم.نمیدونم چرا اینقدر از دست کار مادرشوهر ناراحت شدم وقتی میبینم میدونه تنهایی چقدر بده و یه بار خبرمو نمیگیره وقتی میدونه تنها اومدم مشهد و حتی واسه ابرو داری جلو خونوادم یه زنگ نمیزنه واقعا نمیدونم تو این 60 و اندی سال زندگی این زن چی یاد گرفته.

خلاصه عزیزم حرف زیاده دلم خیلی پره ولی بنویسم شما هم سر درد میشین.خداروشکر این چند روز همش میرم خونه مامان حتی شوهری زود میاد و من تا 11 – 12 اونجا میمونم و بعد میام خونه و امیدوارم حالا حالا ها بهم نگه بیا بریم خونه مامانم که همون جا .... میدمش

دوستون دارم مهلبونا.فعلابای یای

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم تیر 1389ساعت 9:17  توسط ناز خاتون  | 

زندگی آی زندگی یه بار امونم بده

شنبه نهار خونه مامان اینا دعوت بودیم.شوهری میخواست بره آرایشگاه منو زود برد اونجا.بعدش خواهری ها اومدن داشتم تو حیاط با خواهرزاده هام بازی میکردم و واسشون شاتوت جم میکردم بابا از بیرون اومد دویدم طرفش رو پله ها بغلش کردم و بوسیدمش و روزشو تبرک گفتم دستش هنوز تو دستام بود خم شدم دستشو بوسیدمو گفتم واقعا ممنونم.محکم منو تو سینش فشارم داد چشاش خیس شد و صورت من.نمیدونم چند دقیقه تو بغلش بودم ولی واسه من چندین سال گذشت.از شنبه یه حالیم

با اینکه رابطمون با بابام خیلی صمیمیه ولی این بوس و بغل با همیشه خیلی فرق داشت میدونم فشار اون روز  چشای نمدار بابا  بوی عطر مردونگیش هیچ وقته هیچ وقت از یادم نمیره.

این روزا زندگی آروم شده مث قبلنا . ۵ شنبه  دعوامون به اوج رسید و البته خیلی طولانی نشد شوهری بعد از یه حموم ۳ ساعته اومد و ازم معذرت خواهی کرد .از همون عصرش خیلی خوب شد همه حرفای دلمو بهش گفتم و اونم حرفاشو گفت .آروم شدم سبک شدم دوباره عاشقش شدم و صد البته خر شدم

شنبه شب مادر شوهر تنها بود و ما هم شب رفتیم اونجا بعد از حدود ۲ سال دوباره شب تو همون اتاق خوابیدیم که شوهری تنها میخوابید.خوب بود ولی مث قبل دوباره با گردن درد بیدار شدیم دوتامون!!! هیچ وقت یه بالش با ارتفاع کم تو اون خونه پیدا نمیشه

دوشنبه تولد خواهر شوهری بود واسش یه تاژ و شلوارک خریدیم جاری هم تاژ شلوارک خریده بود خیلی با هم تفاهم داریم نه؟؟؟

امروز تولد مامانه.میخوام برم اونجا شوهری ماشینو برده واسه تعویض پلاک حوصله ندارم تو این گرما خودم برم.امروز همه اونجا جمع میشیم امیدوارم خوش بگذره.دیشب خواب میدیدم خواهرم زنگیده میگه میخوام بیام چقدر دلم واسه خودشو آ.ر.ت. م.ی.س کوچولو تنگ شده.خدا همیشه نگهدارشون باشه

راسی شوهری علت اوقات تلخی های اخیرو تشخیص داد ..........  بچه....!!!

میگه تو ۴ ماهه بچه میخوای داری این کارارو میکنی که من راضی بشم.باشه قبول بچه دارشیم.

راسش تا همین یکی دو ماه پیشم خیلی دوست داشتم ولی الان نه.دو دلم وبیشتر نمیخوام.با خودم حساب کتاب کردم اگه سال دیگه این موقها بچه دار بشم اوضاع خیلی خوب میشه .همه قسطا تموم میشه و از نظر اقتصادی خیلی بهتر میشیم خودم هم از لحاظ روحی آروم تر میشم و میتونم سختی های نی نی کوچولومو تحمل کنم.تا دنیا بیاد هم میشه سال ۹۱.باز هم هر چی مصلحت باشه نمیدونم والا. میدونی بیشتر دوست دارم کار کنم ولی کار خوب گیرم نمیاد میخوام حتما بیمه کنن حقوقشم کم شد مهم نیست اگه یه شیفت هم نشد مهم نیست ولی شوهری میگه باید  از این کارای در پیت و منشی گری و تلفن جواب دهی و با هر کسی سر و کله زدن نباشه که هر روز یکی بیاد یه چیز بگه و اعصابتو بهم بریزه.چهار سال درس خوندی وقت گذاشتی هزینه کردی که  حالا بری پشت میز بشینی تلفونای  طرف  رو جواب بدی !!! میگه یه کاری واسه خودت راه بنداز که یکی بیاد جواب ارباب رجوعاتو بده نه تو ارباب روجوعای یکی رو راه بندازی.دوست دارم کلینیک بزنم ولی باید برم روستاهای اطراف و منم بدون تجربه یکمی واسم سخته.حتما باید همکار مرد بگیرم که اونجا امنیت داشته باشم و حرفمو گوش بدن و حالا همکار مرد از کجا بیارم همه همکلاسیای دانشگاه سر چهار راها دارن سوت میزنن.آقایون سرباز تشریف دارن

دردم یکی دوتا نیست.ببخشید قاطی پاتی نوشتم . دیگه برم یکم خونرو مرتب کنم و برم خونه مامان

مواظب خودتون باشین.بابای بوس بوس

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم تیر 1389ساعت 9:25  توسط ناز خاتون  | 

ناگهان یک صبح زیبا آسمان گل کرده بود

خاک تا هفت آسمان، بغض تغزل کرده بود

حتم دارم در شب میلادت، ای غوغاترین

حضرت حق نیز در کارش تأمل کرده بود

هر فرشته، تا بیایی، ای معمایی ترین

بال های خویش را دست توسل کرده بود

 

 

 

بابا جونم دوست دارم خیلی زیاد روزت مبارک

 

مرد من با همه نامردیات دوست دارم روزت مبارک گلم

 

+ نوشته شده در  جمعه چهارم تیر 1389ساعت 23:33  توسط ناز خاتون  | 

براي مردي كه شوهرم بود

این پست حذف شد

مشکل حل شد

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم تیر 1389ساعت 11:12  توسط ناز خاتون  | 

اي كه بي تو خودمو تك و تنها ميبينم

گفتی تنها شدی صدام کن

گفتی دلت گرفت صدام کن

گفتی تو غصه هات صدام کن

گفتی تو گریه هات صدام کن

گفتی تو شادیهات صدام کن

.

.

.

.

تنها شدم و صدات کردم

اشك ريختم و صدات کردم

فریاد زدم و صدات کردم

از ته دلم صدات کردم

چرا؟

چرا نمیشنوی؟

چرا صدامو نمیشنوی خدای من؟

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم خرداد 1389ساعت 23:18  توسط ناز خاتون  |