کاش که تورو سرنوشت ازم نگیره
سلام دوست جونا خوب هستین؟
خیلی وقته حس نوشتنم رفته و هر بارم که دلم میخواد بنویسم یه چیزی پیش میاد و نمیشه .اینروزا اتفاقای زیادی افتاده و هر چی یادم بیاد مینویسم
۱ - اول از همه موهای شوهری داره در میاد و الان یه سانتی شده.گفته بودم موهاشو ماشین کرده شده بود مث سربازا الان یکم موهاش رشد کرده شده مث زندانیایی که تازه ازاد شدن!!!
۲ - عروسیه دوستمون زهره بود که بعد ۳ سال نامزدی بلاخره رفتن سر خونه زندگیشون و عروسی خیلی مختصری بود هوا هم خیلی سرد بود و همه مهمونا داشتن میلرزیدن.روز پاتخت هم کلا ۳۰ تا مهمون داشتن و عروس خانوم لباس روز پاتختشون رو مشکی انتخاب کرده بودن خیلی ساده بود تنگ و کوتاه و دکلته!فقط از وسطش یه تیکه رنگ بنفش رد شده بود .همه داشتن در مورد لباسش حرف میزدن عروس با لباس سیاه.خدا به خیر کنه
۳ - شوهری با همین کله کلش کت شلوار پوشیده بود و اومده بود عروسی.روزای اول خیلی خجالت میکشیدم ولی الان دیگه عادت کردم یکم هم موهاش بلند شده
۴ - دلم یه مسافرت میخواست.قرار شد واسه عید فطر اگه خواهری رفتن تهران منم برم ولی اونا نرفتن و منم موندم . دیشب عروسی پسر عموم بود تو تهران خیلی دوست داشتم اونجا میبودم ولی شرایط جور نبود که منم برم بابام رفت ولی چون تنها بود و خسته میشد با اتوبوس
۵ - زندگی خداروشکر آرومه یه بحثای کوچیکی هر از گاهی پیش میاد ولی زود فراموش میشه.از وقتی جاری جان قهر کرده من شدم عروس خوبه و چشم نخوره یادشون میاد یه عروسی دارن نکه فکر کنین زنگ میزنن خبر میگیرن یا میان نه.همین که میرم خونشون و منو حد اقل میبینن توقع تحویل گرفتن و احترام ندارم همین که ببیننم کافیه که خداروشکر این اتفاق داره میوفته
۶ - مریم دخترخاله شوهری رفته بود چین واسم یه کیف خوشکل اورده و واسه شوهری شلوار خیلی از کیفم خوشم میاد .زنگ زدم ازش تشکر کردم و از این کارم راضیم.کم کم دارم یه جاهایی پیدا میکنم واسه خودم
۷ - هر وقت میام و با خودم فکر میکنم من از زندگی چی میخواستم و حالا چی دارم هر وقت میخوام جدی تر به زندگیم فکر کنم و ببینم چکار کنم وقتایی که تو بودن تو این زندگی دو دل میشم همیشه یه چیزی پیش میاد که این تردید موندن یا رفتن رو بیشتر میکنه یه چیزی که دوباره دلخوشم میکنه به اینکه بمونم و ادامه بدم به این که کم نیارم و تا اخرش برم.نمیدونم چه حکمتی تو کاره نمیخوام بعدا با داشتن بچه پشیمون بشم .حالا که دلخوشم به نظرم دلایلم واسه رفتن احمقانس
۸ - یه ماشین دیگه خریدیم پراید ۱۳۲ خشک.هنوز پی .کی رو هم دارم دلم نمیاد بفروشمش خیلی دوسش دارم اما پرایدمو هم دوست دارم هنوز پلاک و مدارکش نیومده شوهری میگه باید بعد از اب بندی کردنش استفاده کنم دیگه طاقت ندارم
۹ - در راستای عروس خوبه شدن و خریدن ماشین جدید مادرشوهر یه گوسفند خریدن و قربانی کردن و البته مقدار زیادی گوشت هم به من رسید و واسه مامان و خواهرام هم مقداری فرستاده شد.دستش درد نکنه ولی نمیدونم این کارا تا کی میتونه ادامه داشته باشه و منو به این زندگی دلگرم کنه
۱۰ - شوهری سخت مشغوله فوتبال و بلاخره تیمشون به دسته یک راه پیدا کرد خیلی خوشحاله با این که تو بیشتر بازیا رو نیمکته.خوشحالم که لااقل دلش به یه چیزی خوشه و هر چقدر که من دوست ندارم اون دوست و رفیق داره و با هر کدومشون یه دقیقه حرف بزنه و بخنده روزش میگذره
۱۱ - فردا میخوام برم خونه مامان نمیدونم چرا دیگه حوصله هیچکسی رو ندارم باور کنین از سر وظیفست که میرم ۲ هفته ای بود که نه زنگ زده بودم نه رفته بودم اونجا و خیلی به داداش و خواهریام گله کرده بود که حتی عید (عید فطر ) زنگ نزده یه تبریک بگه یا حالمونو بپرسه.به تنهایی خودم عادت کردم دوس ندارم از دستش بدم .خر شدم نمیدونم چکار کنم
۱۲ - الان خیلی خوابم میاد همش دارم خمیازه میکشم ولی میدونم تا برم بخوابم شوهری میا و اونقدر سرصدا میکنه تا بیدار بشم و سر درد میشم ترجیح میدم چرت بزنم تا خوابم بپره
۱۳ -وای چه همه چرت و پرت نوشتم ببخشین طولانی شد و دیر به دیر میام سعی میکنم یکم زودتر بام
مواظب خودتن باشین دوستون دارم هوارتا
